جلال الدين الرومي
110
فيه ما فيه ( فارسى )
گردانيده و « 1 » يكى مىگويد كه « اگر من طناب نساختمى خيمه چون راست آمدى ؟ » و آن دگر مىگويد كه « 2 » « اگر من ميخ نسازم طناب را كجا بندند ؟ » همه كس دانند كه اين همه ، بندگان آن شاهند كه در خيمه خواهد نشستن و تفرّج معشوق خواهد كردن . پس اگر جولاه « 3 » ترك جولاهى كند براى طلب وزيرى ، همه عالم برهنه و عور بمانند . پس او را در آن شيوه ذوقى بخشيدند كه خرسند شده است . پس آن قوم را براى نظام عالم كفك آفريدند و عالم را براى نظام آن ولى . خنك آن را كه عالم را براى نظام او آفريده باشند نه او را براى نظام عالم . پس هر يكى را در آن كار خداى عزّ و جلّ خرسندى و خوشى مىبخشد كه اگر او را صد هزار سال عمر باشد « 4 » همان كار مىكند و هر روز عشق او در آن كار بيشتر مىشود و روى را در آن پيشه دقيقهها مىزايد و لذّتها و خوشىها از آن مىگيرد كه وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ . طناب كن را تسبيحى ديگر و درودگر را كه عمودهاى خيمه مىسازد ، تسبيحى ديگر و ميخساز را تسبيحى ديگر و جامهباف را كه جامهء خيمه مىبافد ، تسبيحى ديگر و اوليا را كه در خيمه نشستهاند و تفرّج و عيش و عشرت مىكنند تسبيحى ديگر « 5 » . اكنون اين قوم كه بر ما مىآيند اگر خاموش مىكنيم ملول مىشوند و مىرنجند و اگر چيزى مىگوييم لايق ايشان مىبايد گفتن ، ما مىرنجيم مىروند و تشنيع مىزنند كه از ما ملول است و مىگريزد . هيزم از ديگ كى گريزد ؟ الا ديگ مىگريزد طاقت نمىدارد . پس گريختن آتش و هيزم « 6 » گريختن نيست بلكه چون او را ديد كه ضعيف است از وى دور مىشود . پس حقيقت « 7 » على كل حال ، ديگ مىگريزد . پس گريختن ما گريختن ايشان است . ما آينهايم اگر دريشان گريزى است در ما ظاهر مىشود ، ما براى ايشان مىگريزيم آينه آن است كه خود را در وى بينند . اگر ما را ملول مىبينند « 8 » آن ملالت ايشان است ، براى آنكه ملالت صفت ضعف است . اينجا ملالت نگنجد و ملالت چه كار دارد ؟
--> ( 1 ) . ح : يكى ( واو ) ندارد ( 2 ) . ح : ( كه ) ندارد ( 3 ) . ح : جولاهه ( 4 ) . ح : كه او را صد هزار سال اگر عمرش باشد ( 5 ) . اصل : ندارد ( 6 ) . ح : از هيزم ( 7 ) . ح : پس در حقيقت ( 8 ) . ح : مىبينى